| عنوان | پاسخ | بازديد | توسط |
@ داستان بسيار زيباي (اعتراض اول) نوشته ي علي طرهاني نژاد @ |
1 | 176 | fonun |
@ شعر زيباي (مجنون و عيب جو) از وحشي بافقي @ |
1 | 218 | fonun |
@ شعری از آیت الله خامنه ای تقدیم به حضرت مهدی (عج) @ |
1 | 214 | fonun |
@ دانلود کتاب (شازده کوچولو) اثر آنتوان دو سنت اگزوپری @ |
1 | 280 | fonun |
@ زندگی نامه آنتوان دو سنت اگزوپری @ |
1 | 114 | fonun |
@ شعر بسیار زیبای (لکه ای در مهتاب) نوشته ی علی طرهانی نژاد @ |
1 | 160 | fonun |
@ داستان بسیار زیبای (دندان های شیری) نوشته ی علی طرهانی نژاد @ |
1 | 114 | fonun |
@ نقد فیلم (جدایی نادر از سیمین) به صورت صوتی @ |
1 | 239 | fonun |
@ شعر بسيار زيباي (خاطر) نوشته ي علي طرهاني نژاد @ |
1 | 94 | fonun |
@ داستان بسیار زیبای (شب خواستگاری) نوشته ی علی طرهانی نژاد @ |
1 | 206 | fonun |
@ برگزیدگان سي امين جشنواره فیلم فجر (بهمن ۱۳۹۰) @ |
1 | 38 | fonun |
@ شعر بسيار زيباي (خلق يكسان خدا) نوشته ي علي طرهاني نژاد @ |
1 | 38 | fonun |
خلق یکسان خدا
ز مـــنزل مـــن شنیدم یک صـــــدایی شــدم حاضــر بــدون هیچ عــــــبایی
کـــه اهـــــل این محــــل بـا اشتیاقی بخــــــواهند دردسر بــــــا اتــــــفاقی
همـــانگه کـــه ز مـــــنزل دل بریــــدم در آن دور و بـــــرا مـعرکـــــه ديـــــــدم
جـــوانی قـد بــــلندی سینه چـــاکی درشــت هـــــیکل هـمانند فــــرانکی
زنـد تـــــا حد مــــــرگ یک اسکلت را کــــــند هچــــو کبابی ایــن دلــــت را
حـــواری بر کشید آن شیـر نامـــــــرد بــدانید این الاغ بر مـــن چه ها کــرد
که هرکس از شما بستی چنین بند بــداند قبـــــر خــــود را این چنین کند
هــــمانطور بـــــرده و يك روسیـــاهی کمـــر خم می کـــند بر پادشــــاهی
ضعیــفی در حیــــات فــــــقر زیستی کــــه جز فـــقر کــثافت هیچ نیستی
نگوید یک کـــــلام جــز چشم قـــربان نـــباشد کـــــار او جــز سِیر فـــــرمان
و گـــر امـــری خـلاف این چنین کــــرد شـود احــــوال او مثل همین مــــــرد
زمــــانی بی شــرف هم یــار من بود و در شــادی و غــــم دلــدار من بـود
ز حرف و تا عـمل در دست مــــن بود غـــــــلام و روسیـــاه بست مـن بـود
کـــه مــن آن دیـــو شهر قصه هــــایم ضعیفان دلــــقک بـر غـــصه هـــــایم
شنیدم نـــــزد او این یــــک کــــلام را ز امــــر مـــن نَـــی گفت، وسـلام را
کــــــه آن دوران اربـــــــابی گــــذشته رفـــاه و حـــال و شـــادابی گـــذشته
مــــن و تــو گر چــه در ظاهر جــداییم ولــــیکن خــــلق یکسان خــــــداییم
همین شد من که بستم بیخ گوشش بیاوردم کــــفِ گــــرگــی بـــــه رویش
زدم او را مــــثال یـــــک خـــــــــرِ نــــر بـــياورد خـــــون بـــالا تــا پسِ ســــر
* * *
همانگه مــن شنیدم حـــرف نامــــرد چـو دیدم تــــــرس را در جـمع بیاورد
ز تن خـونم همانا جـــوش هـــم آورد دگر در مـــغز مـن این خون کــم آورد
بـــگفتم کــدخـــدا بر هـــرکـــــه لاتی بـــــرای مــــــن مثه نقـــل و نبـــاتی
اگر مــــــردی بیا بــــــر مـــــن بگو زور کنم این هیــــکل زیـــــبا مثه مـــــور
به ناگــــه صــورتش جـــوشی بیاورد تهــــــاجم را در آن دیــوانگی کـــــرد
ز آنجا مـــا کـــه اهـــــل فیلم جنگیم بـــــــروسلی و فــــرانکی و پـــلنگیم
ز فـــن نیش مـــار و سوسک و زنبور نوک مـــنقارِ شاهین، ضربه ی مـــور
گــــرفته تا فـــنون میمــون و مســت سُم اسب و خر و یک پنجه ی دست
زدم مشتی دلش را چـــــال کــــردم ز بعـــــدی چـــشم او را خــــال کـردم
همـــانا که خمِ دست از دلــش بـود بــــه آرنج فــــــرانکی آخــــرش بـــود
برایش لحــظه ای سوختم دلـــی را درازی چـــــون کـــشیده بر گِـــلی را
شاعر: علی طرهانی نژاد
لینک ثابت
موضوع : شعر
مسابقه فیلمهای اول (نگاه نو)
دیپلم افتخار بهترین دستاورد هنری: کار گروهی (تهران ۱۵۰۰)
لوح تقدیر بهترین دستاورد فنی: روانبخش صادقی (فیلادلفی)
دیپلم افتخار بهترین فیلمنامه: اکبر روح ، مهرداد موفقیامی و مهرداد غفارزاده (گیرنده)
دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن: مهناز افشار (برف روی کاجها)
دیپلم افتخار بهترین بازیگر مرد: سعید راد (گیرنده)
لوح تقدیر بهترین بازیگر مرد : ناصر گیتیجاه (خوابم میآد)
دیپلم افتخار بهترین کارگردانی: مانلی شجاعیفرد (میگرن)
سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی :رضا عطاران (خوابم میآد)
سیمرغ بلورین بهترین فیلم: محمد قهرمانی و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی (گیرنده)
بخش مسابقه سینمای ایران
سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه: مصطفی کیایی (ضد گلوله)
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن: هنگامه قاضیانی (روزهای زندگی)
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن: یکتا ناصر (یکی میخواد باهات حرف بزنه)
دیپلم افتخاربهترین بازیگر زن: بهناز جعفری (تلفن همراه رئیس جمهور)
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد: فرهاد اصلانی (خرس) و (زندگی خصوصی)
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد: اکبر عبدی (خوابم میآد)
سیمرغ بلورین بهترین موسیقی:حسین علیزاده (ملکه)
دیپلم افتخار بهترین موسیقی:ناصر چشم آذر (گشت ارشاد)
سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری:امیرکریمی (روزهای زندگی)
دیپلم افتخاربهترین فیلمبرداری:حسن پویا (راه بهشت)
سیمرغ بلورین بهترین تدوین:هایده صفییاری (نارنجی پوش)
سیمرغ بلورین بهترین صدابرداری:ساسان نخعی (بوسیدن رو ماه)
سیمرغ بلورین بهترین صداگذاری:محمدرضا دلپاک (خرس)
دیپلم افتخار بهترین صداگذاری:فرامرز ابوالصدق (روزهای زندگی)
سیمرغ بلورین بهترین طراحی صحنه و لباس:عباس بلوندی (ملکه)
سیمرغ بلورین بهترین چهرهپردازی:عباس صالحی (روزهای زندگی)
سیمرغ بلورین بهترین عکس:جواد جلالی (بدرود بغداد)
دیپلم افتخاربهترین عکس:آرزو اتحاد (سیزده ۵۹)
سیمرغ بلورین بهترین جلوههای ویژه میدانی:محسن روزبهانی (روزهای زندگی)
سیمرغ بلورین بهترین جلوههای ویژه بصری رایانهای:کامران سحرخیز، امیر سحرخیز و سیدهادی اسلامی (سلام بر فرشتگان)
دیپلم افتخارجلوههای ویژه بصری رایانهای :حسین ایزدی (ملکه)
سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه اقتباسی:علی مصفا (پله آخر)
سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی:پرویز شیخطادی (روزهای زندگی)
دیپلم افتخار بهترین فیلم:سعید سعدی (روزهای زندگی) و رضا رخشان (ضد گلوله)
جایژه ویژه هیئت داوران:داریوش مهرجویی (نارنجی پوش)
جایزه ویژه دبیر جشنواره:رسول صدرعاملی (در انتظار معجزه)
بهترین فیلم از نگاه ملی:جواد اردکانی (شور شیرین)
بهترین فیلم از نگاه تماشاگران بخش بینالملل:(ملکه)
بهترین فیلم از نگاه تماشاگران بخش مسابقه سینما ایران:(برف روی کاجها)
سیمرغ بلورین فیلم سینمایی مستند:فتح الله امیری (در جستجوی پلنگ ایرانی)
سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی مستند مانی حقیقی (مهرجویی چهل سالگی)
دیپلم افتخار بهترین تصویربرداری:محمد لطفیان (وقتی ابرها پایین میآیند)
دیپلم افتخاربهترین تدوین مستند: (اپیزود هملت» در مجموعه «کهریزک چهار نگاه»)
دیپلم افتخار بهترین تحقیق و پژوهش در بخش مستند: ارد عطارپورو سعید ملیح (خلیج فارس)
جایزه ویژه هیات داوران بخش مستند :حبیب احمد زاده (بهترین مجسمه دنیا)
دیپلم افتخاربهترین پوستر:احسان برآبادی (اینجا بدون من)
دیپلم افتخاربهترین آنونس:مهدی سعدی (اینجا بدون من)
لینک ثابت
موضوع : سينما
«شب خواستگاری»
اون روز من خیلی اضطراب داشتم. هیچ کاری رو نمی تونستم درست انجام بدم. حتی این استرس از روزی که قرار بود گوشمو سوراخ کنن بیشتر بود. روزگار سریع می گذشت و من فقط چند ساعت فرصت داشتم تا برای خواستگاری امشب فکر کنم و آماده بشم تا اشتباهات خواهرمو دیگه تکرار نکنم. زمانی رو به یاد اوردم که برای خواهر بزرگترم خواستگار اومده بود، خواهرم خیلی حول شده بود، چون تا اون لحظه هیچ تجربه ای از خواستگاری کسب نکرده بود. مادرم پیش خواهر رفت و گفت: دخترم نگران نباش هر دختری یه روزی باید این کار رو تجربه کنه و به قول معروف این شتریه که در خونه ی همه می خوابه. میگفتن: خواستگار هم شغلی داره و هم خونه ای. اونشب که مراسم خواستگاری برگزار شد پدرم از پسر پرسید: خوب، آقازاده چی دارن؟ پدر خواستگار جواب داد: عرضم به خدمتتون که منزل ما دو طبقه هست و طبقه ی دوم اون متعلق به این پسره و الحمدالله از نظر کاری مشکلی نداره و پیش خودم کار می کنه. بنده هم یه مغازه ی لوازم کامپیوتری دارم. خدارو شکر مشکل مالی هم تا حالا نداشتم، گَه گُدایی فشارهایی بهمون وارد میشه اما زندگیه دیگه خودتون بهتر می دونید. اونشب پس از گپ و گفت های اولیه نوبت به روبه رو شدن عروس و داماد رسید. اون ها وارد اتاق بغل شدن. زمان زیادی نگذشت که خواستگار از اتاق بیرون اومد، رفتیم پیش خواهرم و من ازش پرسیدم: چی به هم می گفتید؟ خواهرم جواب داد: چیز خاصی نگفتیم، فقط اون بهم گفت: لطفا مهریتون سنگین نباشه. منم بهش گفتم: باید کمی فکر کنم. بعد از مدتی که خواستگاری تموم شد پدرم گفت: از نظر من پسر، پسر خوبیه و از جهت من قبولِ. خواهرم نگاهی به من کرد و گفت: به نظر تو چی؟ من که خودم راضیم. من گفتم: به نظر من باید بیشتر تحقیق کنی، گفتگوی شما ده دقیقه هم طول نکشید. اما خواهرم از این می ترسید که این پسر اولین و آخرین خواستگار اون باشه، در نتیجه به خواستگار جواب مثبت داد. بعد از یک سال زندگی، خانم تازه فهمید که عباس معتاد و مثه بز پشیمون شد. من همیشه یکی از مخاطب های پر و پا قرص برنامه ی گلبرگ بودم. این برنامه از قبلِ ازدواج تا بعدِ اون رو مورد برسی توسط حاج آقا دهنوی قرار میده. وقتی به مقوله ی خواستگاری رسید، حاج آقا دهنوی سوالاتی رو برای عروس و داماد بیان کرد که می بایست اون ها رو شب خواستگاری از هم بپرسن. اما متاسفانه خواهرم چنین کاری رو اونشب انجام نداد و به همین راحتی خودشو سیاه بخت کرد. خلاصه من باید تو این چند ساعت تمام مسائل خواستگاری رو در نظر می گرفتم و روی اون ها فکر می کردم. شام رو خوردیم و بعد از یک ساعت خواستگارها شرفیاب شدن. وقتی وارد خونه شدن من توی آشپزخونه بودم و لحظه ای پسر رو دیدم، پسر بسیار خوش تیپ بود، واقعا همونطوری بود که همه درموردش حرف می زدن، اون واقعا ورزشکار بود و پدرش هم یک رئیس شرکت. اما تنها مشکلی که وجود داشت این بود که پسر نوزده سالش بود و هیچ خونه ای و هیچ ماشینی و هیچ شغلی هم نداشت. مجلس، مجلس بسیار گرمی بود. صدای حاضرین به گوش من می رسید. پدرم از پسر پرسید: خوب، آقازاده چی دارن؟ پدر خواستگار قصد داشت صحبت کنه که ناگهان پسر گفت: ببخشید پدر، لطفا اجازه بدید خودم جواب بدم. من متاسفانه هیچ خونه ای از خودم ندارم و همینطور هیچ ماشینی و هیچ شغلی، چون من فعلا درس می خونم و ترم دوم هستم. اما اگر خدا بخواد بعد از اینکه درسم تموم بشه اگر برای هشتاد میلیون نفر کار نباشه برای من یکی کار هست. پدرم گفت: پس چرا قصد داری زن بگیری پسر خوب؟ پسر گفت: همیشه وقتی از پسرا می پرسن که چرا می خوای ازدواج کنی؟ پسر جواب میده: برای اینکه سنت پیامبره و نصف دینمون به این کار بستگی داره. اما کسی نمیگه دلیل اینکه سنت پیامبره و نصف دینمون به این قضیه بستگی داره چیه؟ خوب من خدمتتون عرض می کنم. وقتی بچه ای بیمار میشه به خاطر ترس از درد آمپول این بیماری رو از پدر و مادرش مخفی میکنه، اما این بچه تا یه حدی می تونه تحمل کنه و از خودش مقاومت نشون بده، در نهایت درد یک لحظه اییه آمپول رو به جای دردهای بی پایان ترجیح میده. وقتی این بچه بزرگ میشه احساس نیاز میکنه، نیاز روحی و روانی، احساس نیاز به کامل شدن و این حواس اون رو رها نمی کنن مگر درمانی برای اون پیدا بشه، اما این پسر از درد بیان و درد خواستگاری می ترسه، می ترسه که این نیاز رو با پدر و مادر درمیون بزاره، در این شرایط پسر تا حدی تحمل میکنه، پس درد یک لحظه اییه خواستگاری رو ترجیح میده تا درد بی پایان نصف بودن رو. من خدمتتون رسیدم تا منو به غلامیِ خودتون بپذیرید. همینطور که گرم صحبت های دل نشین پسر بودم یهو بهم خبر دادن باید وارد اتاق بغل بشم تا با اون صحبت کنم. وقتی وارد اتاق شدیم و در رو بستن داشتم از استرس می مردم. من و اون برای چند دقیقه به زمین نگاه می کردیم و ناگهان پسر یه تیکه کاغذ از جیبش در اورد و گفت: خیلی ببخشید، چند تا سوال و چند تا نکته داشتم که خدمتتون عرض کنم. شما نماز می خونید؟ گفتم: بله. گفت: روزه می گیرید؟ گفتم: بله. گفت: جسارتا آشپزی بلدید؟ گفتم: بله. گفت: ورزش می کنید؟ گفتم:نه. گفت: رابطه ی شما با دوستانتون چطوره؟ گفتم: خوب، گاهی اوقات به هم سر می زنیم و با هم به کوهی، پارکی و یا بازاری می ریم. به همین صورت اون مکرر سوال می کرد و پس از جواب دادن من روی کاغذ چیزهایی می نوشت. بعد از اینکه سوال های پسر تموم شد، ادامه داد: چند تا نکته هم هست که باید خدمتتون عرض و رفع زحمت کنم. امکان داره اگر خدا بخواد و شما قبول کنید وقتی با هم ازدواج کردیم کنار پدر و مادرم زندگی کنیم و امیدوارم که شما مشکلی با این قضیه نداشته باشید. دوست دارم مادرم رو مثل مادر خودتون و پدرم رو مثل پدر خودتون بدونید. نکته ی بعدی اینه که من حتما باید سر وقت ورزشم رو انجام بدم و در حد لازم با رفقام بگردم. من فقط یه عمل جراحی از ناحیه ی شکم دارم که به فضل الهی چیزی نیست و برای ازدواجمون مشکلی ایجاد نمی کنه. اینارو گفتم تا اگر با هم به تفاهم رسیدیم بعدا پشیمون نشیم. مسائل خصوصی تر از این مسائل هم وجود داره که اونارو فقط می تونم با همسر آیندم درمیون بزارم. پس انشاالله اگر عمری بود بعدها خدمتتون عرض می کنم. پس از اینکه حرف های پسر تموم شد یاد قضیه ی معتاد شدن شوهر خواهرم اوفتادم، به همین خاطر از اون پرسیدم: شما سیگار می کشید؟ پسر با لبخندی کوچیک جواب داد: معلومه که نه، خدا شاهده اگر تو مجلسی دود سیگاری به مشامم برسه اون مجلس رو تر می کنم تا کسی که در حال سیگار کشیدنِ سیگارش تموم بشه، من از دود سیگار می ترسم چه برسه به خود سیگار. بعدش گفت: خوب دیگه، اگر عرضی نیست از خدمتتون مرخص بشم. گفتم: نه، دیگه عرضی نیست. پسر از اتاق بیرون رفت. مادرم پیش من اومد و گفت: دختر؟ چی به هم می گفتید که صحبتتون یک ساعت طول کشید؟ من با تعجب گفتم: واقعا یک ساعت گذشت؟! با گذشت مدتی خواستگاری به اتمام رسید. پدرم گفت: به نظر من پسر خوبی بود اما شرایطش برای ازدواج مناسب نبود و من اجازه نمیدم دخترم دستی دستی سیاه بخت بشه. دخترم نظر تو چیه؟ نویسنده: علی طرهانی نژاد
لینک ثابت
موضوع : داستان
خـــــاطر
جــــــانم ز تنش كـــنم فــــــــدايش **** مـــــال و شرفــم زنم به نـــــــــامش
بــــا ديده ي او ز خود چـــــو مستم **** كـــــــان جــــان و جمــــال او پرستم
روزي كــــــه به تب هـــواي او بــــود **** جــــــان گـل مــن به جــاي او بــــود
گـــــــر محنت عــــاشقي كشيــدي **** ايـــــن حـــــــال خـــراب من بديــدي
رايـــــــانه ي مــــن به خـــاطر مــــن **** در عـــمق وجـــود و ظاهــــر مـــــن
(پس هستي من ز هستي اوست **** تا هستم و هست بدارمش دوست)
شاعر: علي طرهاني نژاد
لینک ثابت
موضوع : شعر

نقد فيلم جدایی نادر از سیمین به صورت صوتي
دانلود نقد فیلم
براي دانلود نقد صوتي به ادامه مطلب مراجعه فرماييد.
ادامه مطلب ...
موضوع : سينما
دندان هاي شيري
روزي خانواده اي از اهل ادب در خياباني گذر مي كردند. به مغازه ي اسباب بازي فروشي رسيدند.
پسرك به مادرش گفت: مامان؟
مادر جواب داد: جانم؟
پسر گفت: من از اين تفنگا مي خوام.
آنگاه پدرش آرزوي او را براورده كرد.
روزها گذشت ، روزي پدرش وارد خانه و با صحنه ي عجيبي رو به رو شد. او مشاهده كرد پسرش تفنگي را كه خريده تكه تكه نموده و با آن بازي مي كند.
پدر از پسر پرسيد: پسرم؟ مگه من اين تفنگو چند روزه برات خريدم كه تو فوري اونو شكونديش؟
پسر جواب داد: آخه من از اين اسباب بازي خسته شدم ، مي خوام ببينم چي توش پيدا ميشه.
با پيشرفت تكنولوژي زندگي براي مردم آسان تر شد.
پسر به مادرش گفت: مامان؟
مادر جواب داد: جانم؟
پسر گفت: من موبايل مي خوام.
پدر در روز تولد پسر آرزوي او را براورده كرد.
ماه ها گذشت ، روزي پدرش وارد خانه و با صحنه ي عجيبي رو به رو شد. او مشاهده كرد كه پسر موبايلش را با خود نبرده ، موبايلي كه از وي قابل جدا شدن نبود. در نتيجه آن روز پيدا كردن پسر مشكل شد.
پس از آن ماجرا چندی نگذشت که روزي پسر نزد مادرش رفت و گفت: مامان؟
مادر جواب داد: جانم؟
پسر گفت: من زن مي خوام...!
نویسنده: علی طرهانی نژاد
لینک ثابت
موضوع : داستان

دانلود کتاب شازده کوچولو
دانلود کتاب
برای دانلود کتاب به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.
ادامه مطلب ...
موضوع : داستان
شعری از آیت الله خامنه ای تقدیم به حضرت مهدی (عج)
دل را زبي خودي سر از خود رميدن است *** جان را هوا ي از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سر داده ام فغان *** بانگ جرس ز شوق به منزل رسيدن است
دستم نمي رسد كه دل از سينه بركنم *** باري علاج شكر گريبان دريدن است
شامم سيه تر است ز گيسوي سركشت *** خورشيد من برآي كه وقت دميدن است
سوي تو اي خلاصه گلزار زندگي *** مرغ نگه در آرزوي پركشيدن است
بگرفت آب و رنگ ز فيض حضور تو *** هر گل دراين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمي كنم *** تقدير قصه ي دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به دام هوس گشت آشنا *** روزي (امين) سزا لب حسرت گزيدن است
لینک ثابت
موضوع : شعر
مجنون و عيب جو
به مجنون گفت روزي عيب جويي **** كه پيدا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گر چه در چشم تو حوري است **** به هر جزئي ز حسن او قصوري است
ز حرف عيب جو مجنون برآشفت **** در آن آشفتگي خندان شد و گفت:
اگر در ديده ي مجنون نشيني **** به غير از خوبي ليلي نبيني
تو كي داني كه ليلي چون نكويي است **** كز و چشمت همين بر زلف و رويي است
تو قد بيني و مجنون جلوه ي ناز **** تو چشم و او نگاه ناوك انداز
تو مو مي بيني و مجنون پيچش مو **** تو ابرو ، او اشارت هاي ابرو
دل مجنون ز شكر خنده خون است **** تو لب مي بيني و دندان كه چون است
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام **** نه آن ليلي است كز من برده آرام
شاعر: وحشي بافقي
لینک ثابت
موضوع : شعر
زندگي شيرين
« واي خدايا . هيچكس به ما توجه نمي كنه . كمك »
مادر: حسين اينارو اذيت نكن.
حسين: آخه مامان حال ميده.
مادر حسين: ديگه حق نداري چپ چپ به اين ماهي ها نگاه كني. فهميدي؟
حسين: باشه.
روزي مادر حسين براي خريد مايحتاج منزل قصد كرد به بازار برود.
مادر حسين: حسين جان؟ نميايي بريم خريد كنيم. هر چي دوست داري برات مي خرم. مثه (بستني ، موز ، شكلات و ...)
حسين در حالي كه آب از دهانش مي چكيد كمي فكر كرد و گفت: نه مامان مي خوام بمونم خونه درس بخونم.
مادر حسين: باشه هر جور ميل خودته.
به محض آنكه مادر حسين از در خانه خارج شد او شروع كرد به خوشحالي كردن. از قر دادن كمر گرفته تا رقص تكنو را ، همه انجام داد.
سپس با يك سوزن ندافي سرو قت ماهي ها رفت. او ابتدا براي آنكه ببيند ماهي ها احساس را درك مي كنند ماهي كوچك را گرفت و كنار حوز نهاد. آنگاه مشاهده كرد كه دو ماهي ديگر به سمت وي آمدند ، او متوجه شد كه ماهي ها احساس را درك مي كنند و خيالش راحت شد.
حسين ماهي را روي نيمرخ خواباند و براي آنكه با زجر ماهي را بكشت سوزن را آرام آرام وارد چشم او كرد تا اينكه مرد.
حال نوبت يكي از دو ماهي بزرگ رسيد. ماهي را گرفت و آن را آنچنان به ديوار كوباند كه به آبگوشت ماهي تبديل شد.
اينك تا ماهيِ ديگر زجر بيشتر بكشد او را نكشت.
تلفن به صدا درآمد ، حسين در حالي كه سوزن در دستش بود با عجله به سمت تلفن دويد و ناگهان به زمين افتاد ، سوزن وارد گلويش شد. حسين با گلوي خون آلود و دراز كش خود را به تلفن رساند ، تلفن را جواب داد.
مادر حسين: الو؟ حسين؟ مي خواستم ببينم اتفاقي برات نيوفتاده باشه.
حسين: مامان سوزن رفته تو گلوم.
آنگاه تلفن را گذاشت و مرد ، مادر حسين كه در شوك بود موبايل از دستش رها شد و براي پيدا كردن موبايل زير صندلي رفت ناگهان يك كاميون هجده چرخ او را به گوشت كوبيده تبديل كرد.
ميازار موري كه دانه كش است **** كه جان دارد و جان شيرين خوش است
نويسنده: محمد حسين طرهاني نژاد
با ويرايش: علي طرهاني نژاد
لینک ثابت
موضوع : داستان
اعتراض اول
« كمك ، كمك... »
انگار كسي صدامو نميشنوه ، اينجا كجاست؟ چقدر تنگه ، چرا همجا تاريكه؟ واي... خدايا كمكم كن من مي ترسم.
اين صداي چيه؟... الو...
صدا: اونجا نه كسي صداتو مي شنوه و نه مي توني بيايي بيرون ، پس زور نزن.
تو كي هستي ؟ چرا منو زنداني كردي؟
صدا: من يه احمقم ، تو هم به خاطر يك اشتباه اونجايي. اشتباهي كه نبايد انجام مي شد.
الو... الو... چرا رفتي؟
وايسا فكر كنم... آخرين بار من داشتم به مسافرت مي رفتم. اما يهو سر از اينجا در اوردم. يعني چي؟ اشتباه چيه؟
باز اومد ، الو من مي خوام بيام بيرون.
صدا: بيرون هيچ خبري نيست. همش بدبختي ، بيچارگي ، سگدو زدن . بهتره هرچه زودتر از شرت خلاص شيم تا وقت داريم.
الو... الو... باز كه رفتي.
خدايا كمكم كن. چي داره ميگه؟ چرا اينا مي خوان از شرم خلاص شن؟ مگه من چيكار كردم؟
صدا: امروز ديگه روزه آخريه كه در خدمتتم. بزار آخرين حرفامو باهات بزنم. من از همون اول دلم راضي نبود اما ديگه كاريه كه انجام شده. من دلم مي خواد آزاد بشي اما نميشه چون موقعيت ما اصلا خوب نيست. خداحافظ عزيزم.
اينا ديگه چي هستن كه دارن به طرف من ميان؟ آخ... چه قدر درد داره. واي... بدنم مي سوزه ، دارم مي ميرم.
... وااااااااااااااااااااي ، آزاد شدم. آخ جون آزاد شدم. از اين بالا چه باحاله. اونا دارن چي به هم ميگن؟
مرد: تموم شد خانوم دكتر؟ از شرش خلاص شديم؟
خانم دكتر: آره تمومه.
زن با گريه: درد كشيدن بچمو حس كردم.
نويسنده: علي طرهاني نژاد
لینک ثابت
موضوع : داستان

نقد فيلم اخراجي ها 3 به صورت صوتي
دانلود نقد فيلم
براي دانلود نقد صوتي به ادامه مطلب مراجعه فرماييد.
ادامه مطلب ...
موضوع : سينما

مستند فقر و فحشا ساخته ي مسعود ده نمكي
دانلود مستند فقر و فحشا
اين مستند با اجازه ي آقاي ده نمكي در اين سايت قرار داده شده.
براي دانلود مستند به ادامه مطلب مراجعه فرماييد.
ادامه مطلب ...
موضوع : سينما

@ داستان بسيار زيباي (اعتراض اول) نوشته ي علي طرهاني نژاد @
